تبليغاتX
مسافران
گوشه نــدارد که يـک گوشه اش بنشينم
و نفسي تــازه کنم ...
گــرد گــرد است
اين زمين..
ايــن روزگــــار !!

 

مدت های مدیدی است که انگار خودم را فراموش کرده ام و در هیاهوی روزمرگی ها گم شده ام ولی با انرژی مثبت همه چیز خوب است

پ.ن :ممنون از دوستان خوبم که به فکرم بودین و ببخشید که نگران شدین،امتحانا نفسم رو گرفته بود که خدا رو شکر تموم شد

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 10:16  توسط پرناز  | 

درست شبیه فیلم فارسی بود...هیچ وقت اینقدر از نزدیک این سوژه رو ندیده بودم!داشتم برمیگشتم که یه دختر کم سن وسال که بعد فهمیدم ۱۷ سال بیشتر نداره کنارم نشست و قطرات اشک بود که از رو گونه هاش پایین می غلطید توجهی نکردم چون واسم عادیه که این روزا هیشکی حال و روز خوبی نداره تا اینکه اقا پسری که همراهش بود رو به من کرد و گفت خانوم لطفا حواستون بهش باشه،تنهاست!!!منم سرمو به نشانه تایید تکون دادم و گفتم باشه ،حس کردم تو اون لحظه تنها کاریه که از دستم برمی اد تا حداقل یه ذره خیالشون راحت شه!بعد چند دقیقه مهتاب سر صحبت رو باز کرد و همینجور حرفای مختلف تا اینکه گفت فردا شب مراسم حنابندونمه و پس فردا هم عروسی و من دارم فرار می کنم.باورم نمی شد که دارم چی می شنوم فکر می کردم فقط تو فیلم ها از این اتفاقا می افته.من فقط گوش میکردم و اون طفلی هم انگار که دلش خیلی پر باشه تند و تند برام تعریف میکرد که تابستون یه خواستگار داشته که ۱۳ سال ازش بزرگتر بوده و مامان باباش باهاش موافقت کردن و دختر بیچاره بدون رضایت به عقد طرف دراومده که البته بماند مهتاب چقدر مقاومت کرده و حتی کتک خورده ولی بی فایده بوده و اینکه شوهرش چقدر از نظر فرهنگی از اینا پایین تره و تو ۷۰ روز گذشته چقدر با هم جنگیدن و ... بعد فهمیدم همون پسری که باهاش بود هم خواستگارشه و چقدر همدیگرو دوست دارن ولی به خاطر لجبازی با اون مخالفت کردن.برام گفت که دبیرستان نمونه دولتی درس میخونده و امسال به خاطر شناسنامه اش نتونسته ثبت نام کنه و اینکه چقدر با دکتر روانشناس مشاوره کرده و در نهایت پیشنهاد فرار رو هم اون بهش داده .فقط تنها خوبیش این بود که همه ی خانواده ی پدریش از این جریان اطلاع داشتن و از این تصمیمش حمایت کرده بودن و عازم خونه ی مادربزرگش بود ...

شنیدنش هم برام سخت بود چه برسه به اینکه بخوام خودمو جاش بزارم . فکر نمیکردم هنوز همچین پدر و مادرهایی هم پیدا بشن که با دست خودشون تنها دخترشون رو بدبخت کنن ولی ظاهرا ....بعد حرفای مهتاب تو فکر رفتم و خیره به سکوت جاده!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 12:29  توسط پرناز  | 

امروز اول مهر بود و من چقدر دلتنگ بودم...بارها و بارها این بغض لعنتی راه گلویم را بست و قطرات اشک بود که سرازیر میشد و من با بی رحمی تمام جلوی سیلاب شدنش را میگرفتم و جریان از اینجا شروع شد که به رویاهای کودکیم سرک کشیدم و نمیدونم چرا به یاد انشا و اون موضوع کلیشه ای همیشگی افتادم : تابستان خود را چگونه گذراندید؟

یعنی موضوع از این مسخره تر امکان نداشت...و دلهای ساده و بی غل وغش و حتی در کمال تعجب گاها سیاستمدار بچه ها که راست و دروغ یه چیزایی سر هم می کردن و ...به یاد تابستان امسال خودم افتادم ،چقدرررررررررر پر ماجرا بود،اصلا نمیدونم تابستان سال ۹۰ چرا اینجوری بود؟ یادم نمیاد سر سفره هفت سین دعا نکرده باشم.......از اولین روزهای تابستان که با امتحانا شروع شد تا همین آخرین روزا که با استرس همراه بود. چندین و چند بار شکستم و شکستن رو توی عزیزانم دیدم.امسال چهره ی همه غمگین بود،یک غم عمیق به وسعت تاریخ انگار،و حالا که تابستان تمام شد باز هم انگار قصد تمام شدن نکرد.نگرانی،اندوه،ترس و بالاتر از همه دلتنگی....نگاه مهربانشان را از نگاهت می دزدند مبادا حلقه اشکی که در چشمانشان جا خوش کرده،آرامشتو به هم بریزه غافل از اینکه تو از همه دردآشناتری و در سوار کردن این حقه بارها مدال گرفتی!!! و جالبترین نکته ش اینجاس که هممون با هم سعی میکنیم مثل کوه محکم باشیم و به روی خودمون نیاریم ولی امان از شب و تنهایی که اونجاس که قیافه هامون دیدنیه!!!!!!!!!!!!!

هیچ وقت فکر نمیکردم دوستام تو زندگیم اینقدر مهم باشن ولی هر چی بیشتر پیش میره میبینم که بیشتر دوسشون دارم،دختر و پسرشم فرقی نمیکنه،وقتی یکی رو دوست داری و باهاش خاطره داری نمیخوای یه خار تو انگشتش بره چه برسه به اینکه ناراحت باشه و از همه بدتر نتونی براش کاری بکنی و متاسفانه انگار این ناراحتی واگیرم داره و به سرعت داره پخش میشه که هر کی رو نگاه میکنی خوشحال نیست و یه مشکلی داره.

 با وجود همه ی این دلتنگی ها که خودم هم ازش مستثنی نیستم ،وقتی که میدونم یه نیروی برتر هست که همه چی رو می تونم بهش بسپارم،احساس آرامش میکنم ولی از اینکه ایمانم گاهی انقدر قوی نیست که این سپردن ۱۰۰٪ بشه ،باز دلتنگم!!!

 پ.ن:باز نتونستم بنویسم ولی فکر کنم همین واسه شکستن سکوتم بد نبود.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 1:17  توسط پرناز  | 

ایستادگی کن تا روشن بمانی....شمع های افتاده خاموش میشوند!!!

مصمم تر از قبلم که پافشاری کنم و همه ی نیروهای مزاحم رو با قدرت هر چه بیشتر دفع کنم و میدونم که موفق میشم!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 16:9  توسط پرناز  | 

خیلی دلم میخواد آپ کنم و یه مطلب خوب و باحال و بانشاط بزارم ولی آنچنان دلتنگم که دلم میخواهد...

میدونم حوصله ی من و این وب غمگین رو ندارین ولی درک کنین خواهشا... گاهی حد و مرزی واسه حماقت آدما وجود نداره!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 12:16  توسط پرناز  | 

جالبه ...واقعا جالبه...اینکه ازش توقع نداری و باورت نمیشه ! باورت نمیشه همچین رفتاری رو ببینی،همچین حرفایی رو بشنوی ،یک آن به خودت و همه ی گذشته شک میکنی ، یعنی تمام این مدت هم محرم نبودی و فکر میکردی هستی ،یعنی باید قبول کنی بار اول هم که نگفته اتفاقی نبوده و نخواسته که بگه .یعنی دوست نبودی و فقط توهم دوستی بود...حرمت نان و نمکی که با هم خوردی چه می شود؟میشه فراموش کرد؟نکنه قضاوت عجولانه باشه!!!پس لحنش ،چرا اینقدر سرد و بی تفاوت که آنچنان تو را به هم بریزد که تو خیابون نتونی مسیرت رو پیدا کنی و حیران و سرگردان از شناختن این پیچیده ترین مخلوقات هستی. با خودت چی فکر کردی و چی شد؟یعنی واقعا،واقعا ،ما که از یاران چشم یاری داشتیم ،باید مصراع دومش تعبیر شود؟

یعنی میشه که دلت دوباره باهاش صاف شه؟ولی دل که چینی نیست که اگه ترک خورد حتی با بهترین چسب دوقلو بشه ترمیمش کرد ،این دل لعنتی جایگاه محبته !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 17:15  توسط پرناز  | 

 

                           روزگار غریبی ست ،نازنین!

 

بعد نوشت : نمیدونم چرا هیچی نمیتونم بگم و زبانم را یارای گفتن کلمات نیست.این سکوت لعنتی عاقبت مرا به باد خواهد داد.........

 

این تابستونم عجب مصیبتی شده،از گرما دارم خفه میشم!هیچ برنامه ی خاصی ندارم یعنی در واقع حوصله ندارم.پروپوزال نوشتنم که با پاشنه ۱۰ سانت داره رو اعصابم پیاده روی میکنه.دینامیت منفجر شه توی این دانشگاه رازی که سالی کلی زبانشناسی میگیره و فارغ التحصیل میده و دیروز رفتم پایان نامه هاشو ببینم ،فقط حدود ۲۰ تا ،اونم اونقدر خاکی که نزدیک بود سل بگیرم.بعد میگن مگه تهران کوفتی لعنتی چی داره؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 11:24  توسط پرناز  | 

هوررررررررررررا.......بالاخره تموم شد.۲ هفته ی سخت و نفس گیر که البته به طور غیر رسمی یک ماه طول کشید!خیلی خسته شدم و الان نمیدونم دقیقا چه حسی دارم.هنوز فکر میکنم باید برم درس بخونم و ...

از الان سعی میکنم قدر تعطیلات رو که البته باید به نوشتن پروپوزال بگذره ، بیشتر بدونم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 22:30  توسط پرناز  | 

تنها نشستم و دارم فکر میکنم ...به الان،به دیروز،به فردا،به پارسال و....هزارتوی ذهنم رو جستجو میکنم و نمیدونم دقیقا دنبال چی میگردم .نمیدونم دیگه از کی حواسم جمع نیست و ذهنم متمرکز تا حتی وبلاگمو آپ کنم.خیلی چیزا هست که فکر میکنم مطلب خوبی واسه نوشتنه ولی پای عمل که میرسه...ساده تر از اونه که بخوای سختش بگیری ولی من ،تو،اون یکی و همه انگار یه جورایین و چقدر سخته که الان بفهمی نباید و نمیشه به ساز همه رقصید ولی هنوز هم نتونی ،نزارن و بازسکوت کنی و لبخندی تلخ تحویل این روزگاری بدهی که اینجوری بارت آورده و از همه بیشتر از خودت حرصت بگیره که با اینکه به قانون توانگری کم از کلام خدا اعتقاد نداری ،پس چرا بعضی وقتا ناامید میشی و تو اجراش درمیمونی.چرا باید واسه همه چی جنگید و جنگید تا آخرش خسته...نه حق خسته شدن هم نداری و دوباره روز از نو!

دلم برای سازم تنگ شده اونقدر که وقتی بهش فکر میکنم اشکم درمیاد.نکنه ازم ناراحته که چند وقته با بی مهری ،نه ...شاید از سر مشغولیات فراوان گوشه ی اتاق افتاده و خاک میخوره.از بودنش ،از اینکه صداش دربیاد ،از روزی که اولین آهنگی که یاد گرفتم گل سنگم بود و آخرینش جان مریم که ذوق مرگ شده بودم ،خجالت میکشم.خجالت از اینکه سیمش پاره شد و تنهاش گذاشتم!

ولی گاهی در کنار این همه خوددرگیری وقتی به دوستات که خوشبختانه کم هم نیستند دلخوشی و یه نگاه،یه لبخند،یه جمله و یا جشن تولد گرفتن سورپرایزشون از ته دل شادت میکنه میفهمی که هنوزم نباید کم بیاری!

 

پ.ن:من همیشه اینقدرا هم ناله نیستم ولی یه مدته روان پریشی گرفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 20:31  توسط پرناز  | 

وقتی دوران دبیرستان داستان کباب غاز رو میخوندیم شاید به نظرم یه فکاهی می اومد که هرچند خط یه بار خنده رو لبام می نشوند و با اینکه اون موقع هم عنوانشو قبول داشتم ولی مثل الان درکش نکرده بودم ولی حالابا تمام وجودبهش ایمان دارم که:

   

                   از ماست که بر ماست! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 14:20  توسط پرناز  |